حکایت زیبا و شنیدنی...
شهسواری
به دوستش گفت: بیا به كوهی كه خدا آنجا زندگی می كند برویم.میخواهم ثابت
كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ كاری برای خلاص كردن ما از
زیر بار مشقات نمی كند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت كردن ایمانم می آیم .
وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریكی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان كنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد كه بار سنگین تری را حمل كنیم.محال است كه اطاعت كنم !
دیگری
به دستور عمل كرد. وقتی به دامنه كوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید،
سنگهایی را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترین
الماس ها بودند...
مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .
حکایت دوم :
رام
كنندگان حیوانات سیرك برای مطیع كردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می
كنند.زمانی كه حیوان هنوز بچه است، یكی از پاهای او را به تنه درختی می
بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می كند نمی تواند خود را از بند خلاص كند
اندك اندك ای عقیده كه تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فكرش شكل می
گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،كافی است شخصی نخی را به دور پای فیل
ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها كردن خود تلاشی
نخواهد كرد .پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شكننده ای
بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگی قدرت تنه درخت را باور كرده ایم، به
خود جرات تلاش كردن نمی دهیم، غافل از اینكه : برای به دست آوردن آزادی ،
یك عمل جسورانه كافیست .
حکایت سوم :
مردی
زیر باران از دهكده كوچكی می گذشت . خانه ای دید كه داشت می سوخت و مردی
را دید كه وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .مسافر فریاد زد : هی،خانه
ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم .
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میكنی
زائوچی در مورد این داستان می گوید : خردمند كسی است كه وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترك کند .
حکایت چهارم :
مردی
در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیك شد و اجناس او را بررسی كرد .
بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت
گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت كه قیمت همه آنها یكی است .او
پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یك قیمت هستند ؟چرا برای
گلدانی كه وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را كه ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است .
حکایت پنجم :
در
روم باستان، عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراتوری
روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تیبریوی عرضه كردند . امپراطور
رومی پرسید : بهایشان چقدر است؟
سیبیل ها گفتند: یكصد سكه طلا
تیبریوس آنها را با خشم از خود راند سیبیل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قیمت همان صد سكه است !
تیبریوس خندید و گفت:چرا باید برای چیزی كه شش تا و نه تایش یك قیمت دارد بهایی بپردازم؟
سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با سه كتاب باقی مانده برگشتند و گفتند:قیمت هنوز همان صد سكه است .
تیبریوس با كنجكاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او می توانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند .
مرشد می گوید: قسمت مهمی از درس زندگی این است كه با موقعیتها چانه نزنیم
همسر عزیزم دوستت دارم و گوشه نگاه تو را با دنیا عوض نمیکنم